خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





اگر بارگران بودیم رفتیم ولی چه رفتنی

    19 شهریور روز اعزام

    مکان : پایگاه شکاری شهید نوژه همدان

    ساعت حضور 7 صبح


    ساکو ساعت 12 نیم شب جمو جور کردم و رفتم خوابیدم که از فردا یه زندگی جدید رو اون با لباس

    نظامی شروع کنم ولی چه شروع کردنی؟؟!! صبح زود ساعت 5 نیم اذان صبح میدادن بیدار شدم نمازو

    خوندم یه صبحونه مفصل و راه افتادم سمت چراغ قرمز ... سوار یه پراید شخص شدم و راه افتادیم سمت

    پایگاه نوژه ... حالا دل تو دل من نیست چه اتفاقی قراره بیفته اونجا ؟؟ سربازی سربازی که میگفتن

    بالاخره نصیب ما شد . ده دقیقه مونده به 7 رسیدم دمه در پادگان 7  8 نفری اومده بودن رفتیم توی

    قسمت انتظار میهمانان نشستیم کم کم سروکه آش خورای کچل هم پیدا شد یکی با برادر یکی با

    خانواده یکی هم مثل ما تنها اومده بود ... دژبان دمه در گفت تا 10  11 باید صبر کنید تا برید تو .. ای ضد

    حال .. این همه ساعت رو آخه چیکار کنیم اینجا .. هیچی نشستیم دمه در تو گرمای آفتاب که ساعت 8

    و نیم شد صدا زدن بیاین به خط بشین و برگه اعزاماتونم بگیرین دستتون ... رفتیم اونجا یکی یکی رفتیم

    تو پادیگان .. باهمون صف و ستون راه افتادیم به سمت گردان اموزشی ... مگه میرسدیم .. فک کنم 10

    کیلومتر میشد پیاده رویش کم کم 1 ساعت راه رفتیم تا رسیدیم دمه گردان آموزشی .. دور اطرافمونم که

    هواپیماهای جنگی اموزشی هر از چند گاهی یه خودی نشون می دادن و میرفتن با بنزین مفت تو

    آسمون پرسه میزدن .. هیچی آغا رفتیم مارو نشوندن تو آفتاب ارشد سربازا که منشی گردان هم بود

    اومد شروع کرد به حضور غیاب و نطخ کردن .. گفتنی ها رو گفت و چیزایی که نیاز بود رو گفت و فرم های

    پذیرش رو داد پر کردیم... حالا همه تو فکر این که کی تموم میشه و وسایل میدن ... که گفتن امروز فقط

    یه دست لباس پوتین کمربند و جوراب باقیش میمونه اومدید .. حالا هیچ کس نمیدونست دقیقا کی قراره بیایم اصلا چی قراره بریم ...
    وسایل رو که تحویل گرفتیم گفتن برین به خط بشین دمه در .. رفتیم یه ستوان سه اومد یکم حرف زد و

    گفت که دوشنبه 25 شهریور ساعت 4 همه دمه در پادگان مارو میگی اینطوری :o شاه به کیفمون که 6

    روز مرخصی اجباری الکی دادن .. ای کیف کردیم .. برگه ها رو گرفتیم و اومدیم سوار ماشین شدین برگشتیم خونه ، نرفته 6 روز مرخصی دادن خدا به آخرش رحم کنه اینطوری که پیش میره فک کنم دو روز

    بریم بازم بگین برین مرخصی و بیاین ...



    به نظرم این قصه سربازی رفتن ما سر دراز داره ...

    اینم خاطره بود از اولین روز سربازی ما


    این مطلب تا کنون 5 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : رفتیم ,ساعت ,سربازی ,مرخصی ,گردان ,حالا ,
    اگر بارگران بودیم رفتیم ولی چه رفتنی

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر